چهارشنبه 23 آذر ماه سال 1390 ساعت 8:02 PM
در کنج پنجره نشسته بودم که گذرش را در خم کوچه دیدم و نگاهم در پسش بحرکت درامد!!!
او به پشت درخت کاج برفت و نگاه من در سایه شب گم شد!!!
باورم بر ان است که ان لحظه بود که دلم طپید و عشق میزبان قلب من گشت!!!
تا به امروز این راز میان منو و مهتاب مانده است و دلم جویایی گم گشته خویش است!!!
نمیدانم نگاهم بدو رسیده است یا که سرگشته و حیران در پس ان است که بیابد اورا!!!
چهارشنبه 23 آذر ماه سال 1390 ساعت 7:52 PM
تو را دوست دارم دیوانه!!!
اری تورا!تو دیوانه هستی که دوست داشتن من مجنون را نمیبینی!!!
نمیدانم نگاهت را چه شده است که عظمت عشق مرا را قادر به نگریست نیست!!!
تو دیوانه هستی!!!
من مجنون!!!
این بازی ایام است که مرا مجنون ساخته است تا توان حمل عشق تو دیوانه را داشته باشم!!!
نکند تو نابینا هستی؟؟؟
اری؟؟؟
پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1390 ساعت 11:03 PM
چهارمین نشانه سکته نیز مشخص شد: زبان
هیچ گاه این سه حرف را فراموش نکنید: لحد
نشانه های سکته:
فریدون در جشن کباب پزی سکندری خورد و به زمین افتاد. اما به دوستانش که پیشنهاد کردند به اورژانس زنگ بزنند گفت حالش خوب است و فقط به خاطر اینکه به کفش های جدیدش عادت ندارد پایش به سنگفرش گیر کرده.آن ها به او کمک کردند تا بلند شده و یک بشقاب غذای دیگر برای خود بکشد.
فریدون با اینکه کمی هول شده بود ولی تا آخر آن بعدازظهر خود را سرگرم کرد.
همان شب همسر فریدون تماس گرفت و به همه اطلاع داد که فریدون را به بیمارستان منتقل کرده اند و وی ساعت 6 بعد ازظهر فوت کرده است. او در جشن دچار حمله شده بود و اگر اطرافیانش نشانه های حمله را تشخیص داده بودند شاید فریدون اکنون با ما بود.
گاهی حمله منجر به فوت افراد نمی شود اما آنها در شرایطی بدتر از مرگ مجبور به ادامه زندگی می شوند.
خواندن این متن تنها یک دقیقه از زمان شما را خواهد گرفت...
یک متخصص اعصاب اعلام کرده است که اگر شخصی را که دچار حمله شده در 3 ساعت به بیمارستان منتقل کنند می توان عوارض ناشی از حمله را به طور کامل از بین برد. بله به طور کامل!! وی می گوید روش شناسایی حمله و رساندن بیمار به درمان های پزشکی در کمتر از 3 ساعت به شناسایی علایم آن بستگی دارد:
شناسایی علایم سکته:
در برخی موارد شناسایی علایم سکته کار بسیار سختی است.
متاسفانه نا آگاهی افراد می تواند منجر به فاجعه ای جبران ناپذیر شود. سکته می تواند باعث مرگ یا آسیب مغزی فرد گردد و این در حالیست که اطرافیان شخص حتی متوجه علایم سکته نشده اند.
پزشکان اعلام کرده اند که اطرافیان قربانی می توانند تنها با پرسیدن سه سوال ساده متوجه علایم سکته شوند
ل: از شخص بخواهید تا لبخند بزند.
ح: از شخص بخواهید که حرف بزند یا یک جمله ساده را به درستی ادا کند.( مثلا: امروز هوا آفتابی است)
د: از وی بخواهید هر دو دستش را بلند کند.
اگر فرد در انجام هر کدام از موارد زیر مشکل داشت ، در اسرع وقت با اورژانس تماس گرفته و علایم را برای امدادگران توضیح دهید.
و اما نشانه دیگری از سکته: از وی بخواهید زبان خود را بیرون بیاورد.
اگر زبان وی به راست یا چپ متمایل شده بود، بدانید که شخص دچار حمله شده است.
یک متخصص قلب می گوید اگر هر کس این ایمیل را دریافت می کند آن را به 10 نفر دیگر بفرستد می توان امیدوار بود که حداقل جان یک انسان نجات یابد
شنبه 12 شهریور ماه سال 1390 ساعت 03:49 AM
گاه انچه حال داری را ندیده میپنداری!!!
گاه نیز باز میگردی و انچه حال بدنبالش میگردی را در میان روزها دیرینه میابی!!!
به مانند امروز من دیروز من و شاید فردایم!!!
باز کم کم راهی پاییزیم فصل من!!!فصل برگ ریزان!!!فصل خزان و رقص برگها و ملودی گذر عابران!!!
و ان شب رگبار که در اغازن ساعات روزی پاییزی اغازین گریه های نوزادی سر داده شد و فضایی را پر کرد و ذوق را به پا داشت...
و اغاز نمود زندگی را و به مرد و زنی لقب مادری و پدری را داد...
کودکی از پاییز گریزان بودم!!!چون نسیمش بوی مهر را بهمراه داشت و اغاز درس و معلم و دیکته و اجبار صبح بیدار شدن که چه سخت بود برایم!!!و حال که باز میگردم به ان ایام میبینم که چه بسا ایام زیبایم بوده...
ایامی مملو از حس کودکی!!!ایامی پر از بوی کتاب و دفتر و کیف...
ایامی خالی از دغدغه امروز و فردا و تنها دغدغه دوستی با هم نیمکتی بود و هم کلاسی و پچ پچ های کودکانه...
یادم است ان پاکن عروسکیم را که بوی ادامس میداد و هر غلط را پاک میکرد...تمام اشاییم را زیر و رو کردم نیافتمش تا غلطهای امروزم را پاک کنم و بویش کنم...
مادرم دلم برای ان املا گفتنت تنگ شده ان صدایت و ان خط کشت را که از حرص شیطنتم مرا تهدید مینمودی...
پدرم دلتنگ ان کیسه مملو از خوراکی و مداد رنگیت هستم که هر شب مرا مهمان میساخت و تا امدنت مرا چشم انتظار میگذاشت به گونه ای که گاه بر رختخوابت خواب میرفتم از فرط انتظار کودکانه ام...
امروز دگر کودک نیستم اما هنوز بیتاب ان ایامم و ان احساسها...
جمعه 23 اردیبهشت ماه سال 1390 ساعت 03:32 AM
زمانی که بدینجا پا نهادم من بودم و حس کرختی ناشی از تنهایم...
من بود و تنها امال ارزوهایم...
من بودم و خودم و تو و انها...