X
تبلیغات
رایتل

دوست داشتن

یکشنبه 5 مهر‌ماه سال 1388 ساعت 09:20 ب.ظ

این پست را واسه دل خودم میذارم،لطف کسی پیش داوری نکنه.زیاد محبت تو زندگی ندیدم اما یاد گرفتم دوست داشته باشم و محبت کنم و محبت کردم اما من اشکالای دارم من حساس و شکننده بار امدم اشکام با هر تلنگری زود میان چشمای سالمی ندارم اما زیاد اشک میریزم.من از دوست داشتن هیچ شناختی ندارم اخه تا حالا ندیدم کسی دوستم داشته باشه بیشتر اوقات یک طرفه دوست داشتم و این مسله افسردم کرده،قهر کردن و ناز کردن یاد نگرفتم یاد نگرفتم از کسی چیزی بخوام و نخواستم.هر کس هر چیزی ازم خواسته حد توانم انجام دادم گاهیم بیشتر منت هم یاد نگرفتم بذارم.تنها چیزی که تو زندگی باهام بوده تنهای بوده اشک بوده.میگن شاد باشم به خودم برسم برای چی؟برای؟اتاقم؟درو پنجره؟انتظارم زیاده من از تنهای در بیام؟انتظارم زیاده من هم بخندم؟روزها شاید ماها داخل اتاقم میشینم و هیچ سایه ای اره حتی هیچ سایهایم گذرش به اتاقم نمیخوره،تنها بچه گربههای گرسنه زمانی که بوی غذا به بینیشون میرسه تو حیاط میان که غذامو پرت میکنم جلوشون در ازاشم میذارن رو سرشون دست بکشم یا باهاشون حرف بزنم.شاید فکر کنین اینا چرتن اما اینا حقیقت زندگی منن.دارم دقیقه به دقیقه افسردهو داغون میشم حتی به مرگم نمیتونم فکر کنم شاید اون دنیام مثلای اینجا تنهای تنها باشم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo