X
تبلیغات
زولا

۲

سه‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1388 ساعت 10:20 ب.ظ

زندگی زندگی زندگی؟؟؟واژه عصبی کننده ای به بارش بارون از پشت پنجره خیره شدم نمیدونستم چی میخوام...مدتهاست فراموش کردم چی میخوام،شاید افسرده شدم...افسرده یعنی چی؟؟؟

سرم درد میکرد با تخته دارتم سرگرم شدم کمی از خشمی که دلیلشو نمیدونستم کم کردم.

میدونستم بی دلیل ناراحتم من به خاطر کسای که دوست داشتم ناراحت بودم اما ایا اونا من را دوست دارن؟؟؟یا زمانی که بهشون نیاز دارم دست به سرم میکنن؟؟؟

اه گاهی فکر میکنم ادما ارزش دوست داشتن ندارن،شایدم واقعا ندارن...

سراغ تخته رسمم رفتم و طرح درهمی را ترسیم کردم اه هنوز به اونجای که میخوام در نقاشی نرسیدم اما یه روزی میرسم...بی هدف تخته را سر جاش گذاشتم،به اتاقم نگاه کردم متوسط بود یا بهتر بگم قدیمی پنجره را خاک گرفته بود.به گرد و خاک نگاه کردم اه حکایت از گذر ایامی داشت که من سپری کرده بودم و الان سخت به خاطر میارم ما ادما خوب فراموش میکنیما.شایدم همین باعث بقای ماها،شده کاش این روزارو علایقم را فراموش میکردم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo