X
تبلیغات
رایتل

۶

سه‌شنبه 8 دی‌ماه سال 1388 ساعت 09:57 ب.ظ

زیر بارون شروع به قدم زدن کردم چشمامو رو هم فشار دادم قطرات بارون بر سرم فرو امدن حس میکردم اونه که با دست لطیفش صورتم را نوازش میکرد...بازم راه رفتم بارش بارون من را از خود بی خود کرده بودو تمام روزای شاد بودنش را به خاطرم میاورد ناگهان در اوج خاطرات زیبا من را به اون شب هولناک برد کوه ...جاده...سرعت...خون...

اشکام راهشون را با قطرات بارون همراه کردن و فریادم هم صدای رعد و برق شد و خودم درون بارش سیل اسای باران پنهان...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo