X
تبلیغات
رایتل

دیشب

چهارشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1388 ساعت 10:50 ق.ظ

دیشب مهمونی بود...مامان مدتهاست یکدانه فرزندش را فراموش کرده...بابا هم تمام عمرش را در سفر به سر کرده و تصور نکنم که حتی تصویر مبهمی از من داشته باشه...

اتاقم را بیشتر از ان دو دیدم و میشناسم...در و دیوارها هر روز حالم را میپرسن...

به کانتکس گوشیم نگاه کردم...این اسمها را اصلا میشناسم؟؟؟غریبا؟؟؟پس اسمشون تو گوشی من چرا هست؟؟؟

گوشی که سالها و ماها بی صدا گوشه ای افتاده...

به تابلو که هم دم زندگیم بود خیره شدم...اه...خسته شدم...

خسته...

اشک پهنای صورتم را گرفت...

هم دم همیشگی من...

اصلا من وجود دارم؟؟؟یا نامریم؟؟؟میدانم اگر ماهها از اتاقم بیرون نیام یا صدای از اتاقم خارج نشه یا لامپش روشن نشه کسی متوجه نمیشه...

پس من وجود ندارم...شاید مردم...


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo