X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

مرور

شنبه 12 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 03:49 ق.ظ

گاه انچه حال داری را ندیده میپنداری!!!

گاه نیز باز میگردی و انچه حال بدنبالش میگردی را در میان روزها دیرینه میابی!!!

به مانند امروز من دیروز من و شاید فردایم!!!

باز کم کم راهی پاییزیم فصل من!!!فصل برگ ریزان!!!فصل خزان و رقص برگها و ملودی گذر عابران!!!

و ان شب رگبار که در اغازن ساعات روزی پاییزی اغازین گریه های نوزادی سر داده شد و فضایی را پر کرد و ذوق را به پا داشت...

و اغاز نمود زندگی را و به مرد و زنی لقب مادری و پدری را داد...

کودکی از پاییز گریزان بودم!!!چون نسیمش بوی مهر را بهمراه داشت و اغاز درس و معلم و دیکته و اجبار صبح بیدار شدن که چه سخت بود برایم!!!و حال که باز میگردم به ان ایام میبینم که چه بسا ایام زیبایم بوده...

ایامی مملو از حس کودکی!!!ایامی پر از بوی کتاب و دفتر و کیف...

ایامی خالی از دغدغه امروز و فردا و تنها دغدغه دوستی با هم نیمکتی بود و هم کلاسی و پچ پچ های کودکانه...

یادم است ان پاکن عروسکیم را که بوی ادامس میداد و هر غلط را پاک میکرد...تمام اشاییم را زیر و رو کردم نیافتمش تا غلطهای امروزم را پاک کنم و بویش کنم...

مادرم دلم برای ان املا گفتنت تنگ شده ان صدایت و ان خط کشت را که از حرص شیطنتم مرا تهدید مینمودی...

پدرم دلتنگ ان کیسه مملو از خوراکی و مداد رنگیت هستم که هر شب مرا مهمان میساخت و تا امدنت مرا چشم انتظار میگذاشت به گونه ای که گاه بر رختخوابت خواب میرفتم از فرط انتظار کودکانه ام...

امروز دگر کودک نیستم اما هنوز بیتاب ان ایامم و ان احساسها...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo